روبرویم مینشیند و رو بر میگرداند که یعنی نه ، اتفاق مهمی نیست !
میدانی که در دلش چه میگذرد و زل میزنی به شیشه ی کناری و هیچ چیز نمیبینی جز عکس او که رو بر میگرداند و ...
و تو هنوز به شیشه زل زده ای که یعنی نه ، اتفاق مهمی نیست !
چشمانش خیس میشود و تو هنوز ...
خداحافظی میگویی و دوباره مینشینی و فکر میکنی که چه زود دلتنگش شدی !
زل میزنی به شیشه و سعی میکنی از دلتنگی ات پرت شوی ، اما آن جا هم چیزی پیدا نمیکنی !!
برچسب " آزادی - تهرانپارس " روی شیشه نمیگذارد که پیدا کنی !!!
خنده ات میگیرد !
سلام !
با کمال تعجب کلاسا شروع شد ! از ۲۸ شهریور(و نه مهر که به من گفته بودن!!!!) 
هنوز شروع نشده غیبت خوردم 
به دو تا موضوع دارم فکر میکنم الان
دومی رو نمیگم ، ولی اولیش اینه که ... ممممم
اینه که ...
میگم ... ممممم
این لباس شستن هم کار سختیه هاااا ...
ههههههه
خنده داره مگه؟
خنده نداره که 
دیشب داشتم به این فکر میکردم که خدا رو شکر خیلی وقته مریض نشدم !
امروز دور از جون همگی دلی از عزا در آوردیم !
امشب داشتم به این فکر میکردم که عجب چشمی دارم مـــــــــــــــن !!!! یعنی میترکاند !!!!! یا به قول اینجاییا "میرُمباند" !!!!! هههههههه
خلاصه سنگر بگیرید . گفته باشم !! هههههههه
بعد از مدتها تونستم لیام و بشینم پای نت . اومدم که مثلا " بسرچم
" ، اما دیدم نچ ! هیچ جوره حسش نیست ! به همون ولگردی خودم برسم سنگین ترم 
یه ریزه دلشوره دارم و یه خورده خیالم راحت شده و یه نموره گیجم این روزا !!!!
مثل همین الان که نه میدونم چی بنویسم ، نه میدونم چه جوری بنویسم !! ههههههه
برم به ولگردیم برسم که شاید خدا رو هم خوش بیاد نصفه شبی !!! 
فعلا .
تو گیر و دار بلا تکلیفی بین این شهر و اون شهر ،
تو هاگیر واگیر اسباب کشی و بریز بپاش اسباب و اثاث ،
میون دل مشغولی سر رفتن و موندن ،
میون همه ی این کارا و فکرا و رفتن و نرفتنا ،
یه چیزی هست که خیلی میچسبه
یه چیزی هست که خیلی حالمو عوض میکنه
که خیلی ...
ولش !
خوبیش اینه که یه چیزی هست :)
راستی !
داریم میریم جای دیگه
اینجا هم خوبیش اینه که هست ! به تو کاری نداره که کجا باشی. هر جا باشی هست. سر جاش !
پست بعدی شاید از همون "جای دیگه " نوشته بشه :)
فعلا 

روزها می گذرد و قلم ،هنوز در ابتدای خط اولِ صفحه ی اولِ نخستین دفتر به جا مانده .
دل ، محیطی لبالب از حرف نازده .
و دست ، حریصانه قطره ای را رخصت جاری شدن نمیدهد .
جان در تکاپوی اوج ...
و پایت درگیر جاذبه ی خاک !
و تو ، در این حقیقت ، میدوی و جان می فرسایی و نفَس وام میدهی به نفْس !
تا شاید روزی ، جایی ، کسی باشد که صدایت را بشنود و معنای لغات ناگفته ات را بداند
و هرچه در عمق اوج پیش روی ، فرازی دگر خواهی یافت . و جنگی تازه . و قصه ای و غصه ای و وصالی و فراقی ...
دفتر اول به انجام نرسیده ، کتابی دگر و کتیبه ای نو
و طوماری طویل و سرشار از لبـخند و دلــخند و علم و عشـق و علم و عشـق و علم و عشـق و ...
این است زندگی !(؟)
یه زمانی بودیم ، مینوشتیم ،
خوب و بد ، فرق زیادی نداشت ، مهم نوشتنه بود و بودنه ، که بودیم و بود !
چند وقتی میگذره از آخرین پستی که اینجا ثبت شد .
توی این مدت زیاد این صفحه رو باز کردم .
زیاد "پست مطلب جدید" رو زدم
دستم روی "حذف وبلاگ" هم زیاد رفت
ولی خب ، با اینکه خیلی وقتا دوست داشتم ... یا نه ! بهتر بگم احتیاج داشتم یه چیزی بنویسم ، تا همینجا اومدم و برگشتم و مطلبی ثبت نشد . به دلایل زیاد !
و خیلی وقتا هم رفتم تا "حذف وبلاگ " و برگشتم و وبلاگ حذف نشد . به یک دلیل !
گفتم حالا که میتونم بیام و شروع کنم ، شاید باز نوشتنه و بودنه چسبید بهم و اگه شد موندم !
فعلا که هستم 