تبليغاتX
وسعت مرطوب ...

دلم تنگ شده

واسه همه

خیلی

+ نوشته شده در 88/08/09ساعت 9:55 PM توسط باران |

 

روبرویم مینشیند و رو بر میگرداند که یعنی نه ، اتفاق مهمی نیست !

میدانی که در دلش چه میگذرد و زل میزنی به شیشه ی کناری و هیچ چیز نمیبینی جز عکس او که رو بر میگرداند و ...

و تو هنوز به شیشه زل زده ای که یعنی نه ، اتفاق مهمی نیست !

چشمانش خیس میشود و تو هنوز ...

خداحافظی میگویی و دوباره مینشینی و  فکر میکنی که چه زود دلتنگش شدی !

زل میزنی به شیشه و سعی میکنی از دلتنگی ات پرت شوی ، اما آن جا هم چیزی پیدا نمیکنی !!

برچسب  " آزادی - تهرانپارس "  روی شیشه نمیگذارد که پیدا کنی !!!

خنده ات میگیرد !

 

+ نوشته شده در 88/07/12ساعت 1:6 AM توسط باران |

سلام !

با کمال تعجب کلاسا شروع شد ! از ۲۸ شهریور(و نه مهر که به من گفته بودن!!!!) 

هنوز شروع نشده غیبت خوردم

به دو تا موضوع دارم فکر میکنم الان

دومی رو نمیگم ، ولی اولیش اینه که ... ممممم

اینه که ...

میگم ... ممممم

این لباس شستن هم کار سختیه هاااا ...

ههههههه

خنده داره مگه؟

خنده نداره که

 

+ نوشته شده در 88/07/03ساعت 9:59 PM توسط باران |

 

دیشب داشتم به این فکر میکردم که خدا رو شکر خیلی وقته مریض نشدم !

امروز دور از جون همگی دلی از عزا در آوردیم !

امشب داشتم به این فکر میکردم که عجب چشمی دارم مـــــــــــــــن !!!! یعنی میترکاند !!!!! یا به قول اینجاییا "میرُمباند" !!!!! هههههههه 

خلاصه سنگر بگیرید . گفته باشم !! هههههههه

 

بعد از مدتها تونستم لیام و بشینم پای نت . اومدم که مثلا " بسرچم" ، اما دیدم نچ ! هیچ جوره حسش نیست ! به همون ولگردی خودم برسم سنگین ترم

 

یه ریزه دلشوره دارم و یه خورده خیالم راحت شده و یه نموره گیجم این روزا !!!!

مثل همین الان که نه میدونم چی بنویسم ، نه میدونم چه جوری بنویسم !! ههههههه

برم به ولگردیم برسم که شاید خدا رو هم خوش بیاد نصفه شبی !!!

 

فعلا .

 

+ نوشته شده در 88/06/14ساعت 2:42 AM توسط باران |

 

تو گیر و دار بلا تکلیفی بین این شهر و اون شهر ،

تو هاگیر واگیر اسباب کشی و بریز بپاش اسباب و اثاث ،

میون دل مشغولی سر رفتن و موندن ،

میون همه ی این کارا و فکرا و رفتن و نرفتنا ،

یه چیزی هست که خیلی میچسبه

یه چیزی هست که خیلی حالمو عوض میکنه

که خیلی ...

 

ولش !

خوبیش اینه که یه چیزی هست :)

 

راستی !

داریم میریم جای دیگه

اینجا هم خوبیش اینه که هست ! به تو کاری نداره که کجا باشی. هر جا باشی هست. سر جاش !

پست بعدی شاید از همون "جای دیگه " نوشته بشه :)

 

فعلا

 

 

+ نوشته شده در 88/05/18ساعت 2:33 PM توسط باران |

 

روزها می گذرد و قلم ،هنوز در ابتدای خط اولِ صفحه ی اولِ نخستین دفتر به جا مانده .

دل ، محیطی لبالب از حرف نازده .

و دست ، حریصانه قطره ای را رخصت جاری شدن نمیدهد .

 

جان در تکاپوی اوج ...

و پایت درگیر جاذبه ی خاک !

 

و تو ، در این حقیقت ، میدوی و جان می فرسایی و نفَس وام میدهی به نفْس !

تا شاید روزی ، جایی ، کسی باشد که صدایت را بشنود و معنای لغات ناگفته ات را بداند

 

و هرچه در عمق اوج پیش روی ، فرازی دگر خواهی یافت . و جنگی تازه . و قصه ای و غصه ای و وصالی و فراقی ...

 

دفتر اول به انجام نرسیده ، کتابی دگر و کتیبه ای نو

و طوماری طویل   و سرشار از  لبـخند و   دلــخند و   علم و   عشـق و   علم و   عشـق و   علم و   عشـق و ...

 

این است زندگی !(؟)

 

+ نوشته شده در 88/05/12ساعت 2:58 AM توسط باران |

یه زمانی بودیم ، مینوشتیم ،

خوب و بد ، فرق زیادی نداشت ، مهم نوشتنه بود و بودنه ، که بودیم و بود !

چند وقتی میگذره از آخرین پستی که اینجا ثبت شد .

توی این مدت زیاد این صفحه رو باز کردم .

زیاد "پست مطلب جدید" رو زدم

دستم روی "حذف وبلاگ" هم زیاد رفت

ولی خب ، با اینکه خیلی وقتا دوست داشتم ... یا نه ! بهتر بگم احتیاج داشتم یه چیزی بنویسم ، تا همینجا اومدم و برگشتم و مطلبی ثبت نشد . به دلایل زیاد !

و خیلی وقتا هم رفتم تا "حذف وبلاگ " و برگشتم و وبلاگ حذف نشد . به یک دلیل !

 

گفتم حالا که میتونم بیام و شروع کنم ، شاید باز نوشتنه و بودنه چسبید بهم و اگه شد موندم !

فعلا که هستم  

 

 

+ نوشته شده در 88/04/16ساعت 4:43 PM توسط باران |