تبليغاتX
وسعت مرطوب ...

دیشب یکی از خبرا یه جوری بود !!!!

یعنی نمیدونم چه جوری !

خنده دار که نبود ، ولی به جورایی خندم گرفت ! نه این که خنده دار باشه ! ولی خب ... نمیدونم چه جوری بود !

خونواده های یه پسر ۷ ساله و یه دختر ۵ ساله ، نشونده بودنشون پای سفره ی عقد !!!!!! با عاقد و دفتر ثبت نمیدونم چی چی و سایر مخلفات !!!!!!

پلیس اومده بود مجلس رو تعطیل کرده بود . ولی خب چه فایده !

هر چی فکر کردم نفهمیدم اسم این کار رو چی میشه گذاشت ...

حماقت که خیلی مودبانس!

خریت هم که خیلی کمه !

...

خنده دار نیستا ! ولی آدم خندش میگیره ! خنده که نه ... آخه خنده دار نیست ...ولی ...!!!!!!!!

 

 


 

نوشته شده توسط باران در 87/08/12 ساعت 11:42 AM موضوع | لینک ثابت


بعضی وقتا به خودم میگم که چی؟!

آخرش قراره چی بشه ؟!

بعضی وقتا فکر میکنم خواسته هام دور از دسترسن .

انتخاب اشتباه

فکر کردن به چیزی که دسترسی بهش سخته .

بعضی وقتا یهو قاطی میکنم و فکر کردن رو میزارم کنار .

میخوابم و وقتی بیدار میشم هنوز قاطیم !!

بعضی وقتا سعی میکنم به آدما نزدیک بشم .

نمیشه .

بعضی وقتا فکر میکنم اگه نشه ...

بعضی وقتا دوست دارم همه ی آدما رو با همه ی توقعاتشون ندیده بگیرم و هیچ کاری انجام ندم

بعضی وقتا دوست دارم آدمایی رو که میگن " تو میتونی ، این واسه تو کمه ، این کار که واسه تو چیزی نیست ..."  خفه کنم

بعضی وقتا میشینم و به خودم میگم " تو میتونی " !!!!!!!!!!!

ولی خوبیش به اینه که فقط بعضی وقتاس !!!!


 

نوشته شده توسط باران در 87/08/04 ساعت 7:29 PM موضوع | لینک ثابت


سلام عرض میکنیمممم !!!!

میگم من هر وقت میام اینجا دلم کباب میشه!

به خودم میگم هییییی ... یاد اون دورانی که تعداد نظراتمون به ۷ ، ۸  یا نهایت دیگه ۹ میرسید به خیر ... ای بوام هییییی !!! هههههه

تاره بعدشم که اینا رو گفتم  در ادامه میگم : نمیدونم چرا این وب رو نیگه داشتم اصلا !!

بعدشم یه کم فکر میکنم و یه مکثی مینُمایم و باز با خودم میگم ...

تازه کجاشو دیدین(دیدین؟!!!) ... بعد همه ی اینا یه سرفه ی کوتاه میکنم که صدای فکرم باز شه ... اوهوم اوهوم ... یه قلپ آب گوارا هم نوش جان مینمایم که گلوی فکرم قشنگ نرم شه ... بعد همه ی اینا هم با خودم فکر میکنم که... یه آدم مگه چقدر میتونه چرت و پرت بنویسه ؟!!!

یه چی؟ ... ههههههه

الان دیگه میزان آنزیم های چرند گویی من از حد گذشته !

همینجوری اومدم یه سری به وب مفلوکم بزنم ، دلم کباب شد گفتم یه چی بنویسم دلش وا شه بدبخت !!!!!

ما رفتیم . بای بای

 


 

نوشته شده توسط باران در 87/07/27 ساعت 5:25 PM موضوع | لینک ثابت


 

 

یکی بود ، یکی نبود ...

 

یه پادشاهی بود که ۳ تا پسر داشت . که دوتاشون کور بودن ، یکیش اصلا چـــــــشم نداشت !

 

پسری که اصلا چـــشم نداشت ۳ تا تفنگ داشت . که دو تاش خراب بود ، یکیش اصلا لـــــوله نداشت !

 

پسری که اصلا چشم نداشت ، با تفنگی که اصلا لوله نداشت ، رفت و رفت و رفـــــت ، تا رسید به ۳ تا چشمه . که دو تاش خشک بود ، یکیش اصلا آب نداشـــــت !

 

پسری که اصلا چشم نداشت توی چشمه ای که اصلا آب نداشت ، ۳ تا ماهی دید . که ۲ تاش مرده بود ، یکیش اصلا جــــــون نداشت !

 

پسری که اصلا چـــــشم نداشت ، با تفنگی که اصلا لوله نداشت ، ماهی ای رو که اصلا جـــــون نداشت ، کُـــــــشت !

 

پسری که اصلا چـــــشم نداشت ، با تفنگی که اصلا لوله نداشت ، با ماهی ای که اصلا جـــــون نداشت ، رفت و رفت و رفــــــــت ، تا رسید به ۳ تا خونه ، که ۲ تاش خراب بود ، یکیش اصلا ســــــقــف نداشت !

 

توی خونه ای که اصلا ســــقــف نداشت ، ۳ تا دیگ بود . که دو تاش خراب بود ، یکیش اصلا ته نداشـــت !

 

پسری که اصلا چشم نداشت ، توی خونه ای که اصلا ســـــقف نداشت ، توی دیگی که اصلا ته نداشت ، ماهی ای رو که اصلا جــــــون نداشت ، پخت و خـــــــــــورد !

 

 


 

نوشته شده توسط باران در 87/06/13 ساعت 4:47 PM موضوع | لینک ثابت


عنوان ندارد D:

سلام

ميگما ...!

اين وب من از بس طرفدار داره (بزنم به تخته ) من اصلا دلم نمياد توش پست جديد بزارم!

هي ميام يه چي بنويسم ، ميبينم نه ! اين همه آدم اونوقت ميخوان وقتشون رو بزارن و واسه من نظر بنويسن ...خلاصه منصرف ميشم

.......................................................

يعني فكر كنم يه دو سه هفته اي بود در وب رو باز نكرده بودم

الانم داشتم وب يكي ديگه رو ميخوندم چشم خورد به اسم وبلاگم يادش افتادم

اومدم ببينم چه شكلي شده دلم سوخت براش

 

ديگه خلاصه همين ديگه

اومديم يه گردي از سر و روي اين طفلي پاك كنيم و بريم

 

با اجازه

فعلا  ؟!

 


 

نوشته شده توسط باران در 87/05/19 ساعت 1:21 AM موضوع | لینک ثابت


همین

 

 

 

کلمه نیست که کسی بخواد ، یا بتونه به زبون بیاردش ! اگه بشه کلمه و بیاد به زبون ...

ولش کن !

یه حسه .

همین .

 


 

نوشته شده توسط باران در 87/04/05 ساعت 4:18 AM موضوع | لینک ثابت


یادگاری!!

بنام خدا ٬

سلام

این چند روزه یه جورایی به شدت سوسولیت خودم پی بردم !

یه جورایی که چه عرض کنم ... خیلی بیشتر از یه جورایی !!

ولی خب جالب اینجاست که  انگار این آدم نازک نارنجی آدم بشو نیست !

با کسی که واسه بقیه بالغه و گاهی قابل اعتماد، و پیش خودش یه بچس و زبون نفهم چیکار میشه کرد؟

با کسی که هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست و  به بقیه میگه اول تکلیفتو با خودت روشن کن و بعد تصمیم بگیر چی؟

کسی که خودشم خودشو نمیشناسه ... خودشم هنوز جنس جلب خودشو درک نمیکنه ...

همه ی اینا منم ها ! خودمم باورم نمیشه !

خودمم باورم نمیشه این آدم احمقی که دستاش روی کیبرد دنبال دکمه میگردن منم و ...

خیلی احمق بودم که فکر میکردم میفهمم و خبر نداشتم که تظاهر میکنم .

هنوزم هستم .

جو گیر شدم ؟ الان به این فکر میکردین ، نه؟!

شاید ...

یه مدت از اینکه بعضیا باهام حرف میزنن ، درد دل میکنن ، بهم اعتماد میکنن خوشحال میشدم ... مغرور میشدم !! فکر میکردم بزرگ شدم ...فقط فکر میکردم

و سر همین افکار مزخزفم همبازیای بچگیامو فراموش کردم .

همونایی که اون روزایی که خیلی بچه بودم و چهار نفری تو یه اتاق سی و شش متری زندگی میکردیم ، به خونه ی مجلل حداقل هزار متریشون نگاه میکردم و تو همون عالم بچگی بهشون میگفتم کاشکی جای شما بودم !!!

چند سال گذشت تا فهمیدم چرا همون موقع جواب میدادن که " کاش میشد جاهامونو عوض کنیم ! "  و من تعجب میکردم !

میدونین کی فهمیدم؟

همون روزی که باباشون مرد .

همون آقایی که من میترسیدم ازش و نمیدونستم فقط وجود داشتنشه که یه خونواده رو سر پا نگه داشته .

بعد مردنش ، من از اون خونواده چی دیدم؟

بزار ببینم !

دست پروانه که شوهرش با قاشق داغ سوزونده بودش !

مریم، که با سیلی برادرش پرت شد وسط حیاط !

سه تا بچه که فکر و ذکرشون این بود که ارثیه ی خواهر بزرگترشون همون جهازشه و دیگه نباید حرفی از سهم بزنه ...

همون روزا بود که با خودم فکر کردم چه خوبه که جای اونا نیستم .

چه فکرایی ! مسخرس ! فکرشو که میکنم بدم میاد !

از همون بچگی ...

چرت و پرت میگم ! نه؟

بیخیال . بزارین بگم ، شما  حوصلتون که سر رفت ، خسته که شدین ، پاشین از پاش ...

 

میدونی؟

من تو زندگیم درد نداشتم .

غم نداشتم

فک میکردم میدونم سختی چیه ولی ...

چند روز پیش ، با یکی داشتم حرف میزدم ، یعنی اون حرف میزد و ...

بگذریم

با خودم گفتم چقد سوسولی تو دختر !! تو غم میفهمی چیه ؟  دردو میدونی اصلا چه شکلی مینویسن؟

فکر کردم چقدر نزدیک بود که منم بفهمم .

چه خوب شد که نفهمیدم ...

شایدم قراره بفهمم .

یا شاید طلسم تابستون، امسال گردن خودمو بچسبه !

...

 

چار  پنج روز پیش داشتیم تو کوچه راه میرفتیم . با دوستا داشتیم میرفتیم کسی رو ببینیم ...

کوچشون پر گلای شکوفه مانند سفید بود. بوی شکوفه ها واسم آشنا بود .

چه ذوقی کردم ! فکر کردم بهار نارنجن ... میخواستم یه مشت جمع کنم ببرم خونه که بریزیم تو چای . محشر میشه ...

تا حالا بوی بهار نارنجو شنیدین ؟

آدمو دیوونه میکنه .

شیراز فصل بهار نارنج که میشد همیشه همین کارو میکردیم . بهار نارنج جمع میکردیم ، میبردیم خونه تا باهاش چای دم کنن ...

فصل بهار نارنج

الان که فصل بهار نارنج نیست !

حیف ...

شکوفه ها اونی نبودن که فکر میکردم !

 

بوی بهار نارنجو دوست دارم . عاشق رنگ زرد و سفید یاس بودم که میچیدیم و میزاشتیم تو خونه تا بوش پخش شه . فصل ازگیل که میشد میرفتیم زیر درخت و تا میتونستیم میخوردیم . همیشه دعوام میکردن که چرا با دوستام میام تو خونه و بی اجازه میریم  ازگیل میچینیم !  نه از این ازگیلایی که تو مغازه ها میفروشنا !! نه !! اینا مزخرفن! اونی که من میگم زرد و آب دار بود . اینا سیاهن و خشک و بد مزه !!

خونه ی خودمون که نبود ! ولی من این چیزا سرم نمیشد که !!

این همه گفتم .

حالا شما بگین !

پس چرا من این همه از شیراز متنفرم ؟

خودمم نمیدونم !

واسه همین میگم جنس جلبی دارم .

واسه همینه که میگم تکلیفم با خودم مشخص نیست !

 

یه حرفی میزنم و نمیدونم قبولش دارم یا نه !

کاری رو انجام میدم و بعد از تموم شدنش از خودم بدم میاد !

چی میخوام ؟ خودمم نمیدونم !

چرا؟

 

بگذریم !

اگه الان مامان گرام میدونست من اینجا پای کامپیوترم تیکه تیکم میکرد ، میزاشت صندوق عقب ماشین ، میبرد تو بیابون ، یه چاهی چیزی پیدا میکرد و مینداختم اون تو !!هههههههه (خدایی ساعت ثبتو دارین ؟)

اگه بدونین چقده اذیتش کردم این چند روزه خودتونم تشویق میشین که همین کارو بکنین !!!

فک کنین یکی بخواد به من قرص بخورونه !! یعنی عمراااااااااا !!!هههههههه

هیشکی نمیتونه حدس بزنه من تا حالا چند تا قرصو انداختم سطل آشغال !!!

اونم چجوری !!

آخرشم فهمیدن  !!

داداش سیا ضایع شششششد !!! هههههه

الانم یعنی من در مجازات به سر میبرم خیر سرم !! ههههههه 

واقعا که چه مجازات بی رحمانه ای ! هههههه

دلتون کباب شد نه ؟!!! ههههههه

 

فک کنم این بار طولانی نوشتم !

شاید اگه این قد نبود پاکش میکردم !

ولی نه ! اشکال نداره !!! یادگاری باشه از دوران مجازات!! ههههه

مث زندانیا هس . رو دیوار زندون یادگاری مینویسن !!

منم مث همونام دیگه !!! باور کن !ههههههه

ما بریم دیگه !! دیوار کم آوردیم

.

.

.

فقط این گوشه هه خالی مونده حیفه !!

 

 

 

ریفیق بی کلک ، مادر !!!

 

 

 

ههههههههههه!!!!!

 

آقا اینجام هس ! نه نیار تو کار دیگه !! بزا اینم بنویسم که دیگه حرف تو دلم نمونه دیگه !!

 

 

 

در دس انداز عشقت ، میرلنگ قلبم شیکست !!!

 

 

 

ههههههه!!!!!

آقا یکی دیگه !! جون داداش نمیشه !! اصلا این یکیو نگم ول نمیکنم !!

این گوشه خالیه خدا رو خوش نمیاد اسرافه!! هههههه

 

 

 

سلطان غم ... مادر !!!!

 

 

این گوشه رو هم ببین ... ههههه

یه کوچولو؟

یکی فقط؟

oh oh !!!!

اوضا خطری شد !!! هههههههههه

رفتم بابا رفتمممم !!ههههههه

بای بای


 

نوشته شده توسط باران در 87/02/01 ساعت 3:31 AM موضوع | لینک ثابت


بنام خدا

سلام

خوبين؟

دو ـ سه روزيه همه رفتن شمال ، من اما بايد ميموندم ! الان يهو يه جوري شدم گفتم بيام يكم اينجا بگردم !!

خانواده ي محترم هم شرمنده كردن از بس تو اين دو سه روز زنگ زدن و احوال پرسي نمودن!!

حالا چي بگم؟!!

بدتر شد فكر كنم !!

 شما چه خبر؟

عيد خوش ميگذره؟

 

يادش به خير قبلنا پستاي طولاني مينوشتيم!

الان ديگه بنيه ندارم ننه  

من برم ديگه

امري باشه ؟

فعلا باي باي-%%


 

نوشته شده توسط باران در 87/01/04 ساعت 6:7 PM موضوع | لینک ثابت


همینجوری !

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكي ترك.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

 

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد

از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

 

«  پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟

پريا! خسته شدين؟

مرغ پر بسه شدين؟

چيه اين هاي هاي تون

گريه تون واي واي تون؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا

 

«  پرياي نازنين

چه تونه زار مي زنين؟

توي اين صحراي دور

توي اين تنگ غروب

نمي گين برف مياد؟

نمي گين بارون مياد

نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟

نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟

نمي ترسين پريا؟

نمياين به شهر ما؟

 

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد

 

پريا!

قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينين:

اسب سفيد نقره نعل

يال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوي آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببينين!

باد دماغش ببينين!

امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر ميان

داريه و دمبك مي زنن

مي رقصن و مي رقصونن

غنچه خندون مي ريزن

نقل بيابون مي ريزن

هاي مي كشن

هوي مي كشن:

«  شهر جاي ما شد!

عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره

سفيدي پادشاس، ديب گله داره

سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...

 

پريا!

ديگه توک روز شيكسه

دراي قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شين

سوار اسب من شين

مي رسيم به شهر مردم،

ببينين: صداش مياد

جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.

آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

مي ريزد ز دست و پا.

پوسيدن ،پاره مي شن

ديبا بيچاره ميشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]

در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن

هر كي كه غصه داره

غمشو زمين ميذاره.

قالي مي شن حصيرا

آزاد مي شن اسيرا.

اسيرا كينه دارن

داسشونو ور مي ميدارن

سيل مي شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازي چه خوشگله!

 

آتيش! آتيش! چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن

به جائي كه شنگولش كنن

سكه يه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور ياور برقصن

« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

 

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون

گريه و اون، واي واي تون! » ...

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...

 

«  پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!

شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو ناودون مي اومد

بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف

قصه سبز پري زرد پري

قصه سنگ صبور، بز روي بون

قصه دختر شاه پريون،

شما ئين اون پريا!

اومدين دنياي ما

حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين

كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

 

دنياي ما قصه نبود

پيغوم سر بسته نبود.

 

دنياي ما عيونه

هر كي مي خواد بدونه:

 

دنياي ما خار داره

بيابوناش مار داره

هر كي باهاش كار داره

دلش خبردار داره!

 

دنياي ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنياي ما -  هي هي هي !

عقب آتيش - لي لي لي !

آتيش مي خواي بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

 

دنياي ما همينه

بخواي نخواهي اينه!

 

خوب، پرياي قصه!

مرغاي دل شيكسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟

كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما

قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

 

دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون

پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

 پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن

 خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

 ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس

 شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتي ديدن ستاره

يه من اثر نداره:

مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم

هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم

يكيش تنگ شراب شد

يكيش درياي آب شد

يكيش كوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر كشيدم

پاشنه رو ور كشيدم

زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دويدم و دويدم

بالاي كوه رسيدم

اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

 

« دلنگ دلنگ، شاد شديم

از ستم آزاد شديم

خورشيد خانم آفتاب كرد

كلي برنج تو آب كرد.

خورشيد خانوم! بفرمائين!

از اون بالا بياين پائين

ما ظلمو نفله كرديم

از وقتي خلق پا شد

زندگي مال ما شد.

از شادي سير نمي شيم

ديگه اسير نمي شيم

ها جستيم و واجستيم

تو حوض نقره جستيم

سيب طلا رو چيديم

به خونه مون رسيديم ... »

 

بالا رفتيم دوغ بود

قصه بيبيم دروغ بود،

پائين اومديم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسيد

کلاغه به خونه ش نرسيد،

هاچين و واچين

زنجيرو ورچين!

 

(احمد شاملو)


 

نوشته شده توسط باران در 86/12/24 ساعت 6:36 PM موضوع | لینک ثابت


این یه روز دیگه نشد !! قاطی شد همه چی .

یه عالمه داد و بیداد و صدای بلند تو گوشم بود . ولی همون جر و بحث معمولی بچه ها دیگه کارو تموم کرد .

کاش حداقل سبک میشدم !

بدتر شد .

سردرد و ...

خجالت کشیدم جلوی همه ولی خب ... کاریش نمیتونستم بکنم .

مثل همین حالا .

کاشکی حداقل چهارشنبه زودتر میرسید . شاید بشه یه کاریش کرد.

حداقل با یکی میشه حرف زد .

همون چیزی که الان شدیدا بهش احتیاج دارم .

حداقل یکی جواب سلاممو میده .

چقدر خوب میشد اگه فردا امتحان نبود .

دیگه نمیتونم ...!


 

نوشته شده توسط باران در 86/11/27 ساعت 9:15 PM موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting